تبليغاتX
www2006

شنوندگان عزیز توجه فرمائید .... غیور مردان ِ ورزش ایران در المپیک 2008 پکن، درحال ِ ریدن هستند !!

با شنیدن این خبر که چندین بار از رادیو سراسری پخش شد، بد جوری  حس غرور بهم دست داد؛ به ایرانی بودنم افتخار کردم؛ به اینکه این همه ورزشکار داریم که باعث میشن من اینقدر به خودم ببالم و بمالم و فشار بیارم تا مجبور شم برم مستراح!

بعد از خبر حضور ترکمون آفرین( "ت" و " ر" را با کسره بخوانید!) ،ِ بخشی از ورزشکاران ِ ایرانی در المپیک، خبر دیگه ای هم پخش شد؛ شناگر ِ بی دین و ایمونی از آمریکا به نام ِ "مایکل فلپس" ، 8 تا طلا گرفته؛ خوب گرفته که گرفته؛ شناگر ما هم میتونست بگیره ولی چون یه اسرائیلی تو گروهش بود اصلا ً تو آب نرفت؛ مگر نبودند امثال ِ آرش میراسماعیلی که از حضور در مقابل حریف اسرائیلی خودداری کرد و از خیر ِ طلای المپیک آتن گذشت!!؟ یه وقت فکر نکنین نمیتونست طلا بگیره ها .. همون آقا بعد از اون کار ِ بزرگ، کلی مدال طلا و مقام قهرمانی کسب کرد .. البته فقط در مسابقات بزرگداشت دهه فجر و سایر مسابقات درون مرزی!!

سایر ِ جودوکاران و کشتی گیران و وزنه برداران و دوندگان و پرتاب گران و پرندگان و درندگان و چرندگان ِ همیشه پیروز عرصه ی نبرد هم، جز تر زدن، و کسب کلی مقام هفتمی و دهمی و گاها ً مقام ماقبل آخری، به ایران بازگشتند و در فرودگاه رئیس سازمان تربیت بدنی و معاونشان و رئیس فدراسیون کشتی ِ شان و سایر"شان" ها را بدرقه کردند !! ( آخه رفتن اونها برای دیدن بقیه المپیک با اومدن اینها از المپیک همزمان شده بود) ...

 "البته در بعضی رشته ها فقط برای کسب تجربه رفته بودیم پکن" غ الف ، معاون ِ مشاور ِ سخنگوی روابط عمومی(!) با ذکر این نکته اضافه کرد: " ما که نباید هی مدال طلا بگیریم که ... پس بقیه کشور ها چی .. باید انصاف داشته باشیم و شلخته درو کنیم تا اونها هم سهمی ببرن .. مدال ِ رشته هایی مثل قایق رانی و تیراندازی و دو و میدانی و جودو و بسکتبال و شنا و کشتی و تکواندو و یکی دوتای دیگه مال ِ اونها ، مدالهای سایر ِ رشته ها مال ِ ما "

خبرنگار: " منظورتون ازمدالهای سایر رشته ها چیه؟ "
 آقای سخنگو( با لبخند کریهی گفت) : " مثلا ً  مدال اخلاق و بازی جوانمردانه در رشته هایی مثل فوتبال "
خبرنگار: "ما که تو فوتبال حضور نداشتیم!؟"
آقای سخنگو( به قصد مچ گیری) : " نه بابا .. بودیما .. مطمئنی نبودیم .. پس اون بازی ای که دیشب پخش کرد و ما به قطر 6 تا زدیم چی بود؟!؟  "
خبرنگار : " بازیهای غرب آسیا بود"
آقای سخنگو ( با اعتماد به نفس و به قصد ماله کشی روی گندی که زده ) : " خوب اگه می بودیم ، می گرفتیم "
خبرنگار : " آیا از اون شناگر که تو استخری که یه اسرائیلی قبلاً از کنارش رد شده بوده، شنا نکرده هم تقدیر میشه ؟"
آقای سخنگو : " آره که میشه .. چرا که نشه ... اصلا ً باید بشه .. مگه میشه که نشه .. اگه نشه چی بشه "
( آقای سخنگو داشت ادامه میداد که یه قری ناغافل افتاد تو کمر خبرنگار )
آقای سخنگو : " منو مسخره میکنی مرتیکه ی چاق ... "
خبرنگار : " من .. من ... من .. منظوری که نداشتم .. "
( به علت ِ  شباهت به فیلمفارسی، از ادامه دادن ِ این مصاحبه معذوریم )

 آره خلاصه .. ما ایرانی ها  قهرمانیم .. پهلوانیم .. هنرمندیم .. نابغه ایم .. استعداد داریم .. تو دنیا از همه بهتریم ... رقیب نداریم از همه مهمتر تو" توهم" هستیم که این آخریش یه دنیا میرزه ..

 

+ نوشته شده توسط www2006 در دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387 و ساعت 12:44 |

از دوشنبه 23 اردیبهشت، هر شب ساعت 22

 

مثل کودکی که با دیدن بسته ای در دستان پدرش، بدون دانستن محتویات بسته، بی دلیل خوشحال می شود، از دیدن آنونس ِ " مثلث شیشه ای " خوشحال شدم! از اینجور برنامه ها خوشم میومده و میاد؛ از کوله پشتی ِ فرزاد حسنی؛ اگرچه خیلی ها میخوان سر به تنش نباشه، ولی من به عنوان یک مجری ِ دست و رو شسته و بی رودربایستی ، خوشم میومد ازش. رضا رشید پور هم به همین شکل؛ از برنامه و سبک ِ اجراش ( که محترمانه تر از حسنی است ) اغلب لذت برده و میبرم ؛ هنوز سری ِ جدید ِ برنامه ی رشیدپور رو ندیده ام ولی حدس میزنم دیدن ِ برنامه اش، برخلاف اکثر برنامه های رسانه ملی(!)،  وقت تلف کردن نباشه ! هنوز یادمه عبور شیشه ایش رو . هم خودشو هم آهنگ تیتراژ شروع و پایانش رو.  " چقدر شبیه ِ من نیست ! " . کوچه پرتی های بهرام رادان .. عصبانی شدن ِ احمدرضا درویش .. بغض گلشیفته فراهانی برای رسول ملاقلی پور .. شوخی ِ محمدرضا گلزار و ... .

 

تو این قحطی ِ برنامه به زبان فارسی ( حداقل در زمانی که من فرصت تماشای تلویزیون دارم )، شنیدن خبر شروع مجدد ِ شوهای رشیدپور ( به قول خودش که خودش رو شومن میدونه )، خبر خوبی بود !

+ نوشته شده توسط www2006 در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387 و ساعت 21:43 |

قطار ( = مترو ) وارد ایستگاه شد ؛ آنچنان فشاری رو پشتم احساس کردم که تکرارش رو احتمالا  فقط در شب اول قبر، مجدد حس خواهم کرد .. آقای ِ فوق العاده محترم  و بدبویی که پشت سرم بود ، تیزی ِ آرنجش رو گذاشته بود پشت ِ نخاع ِ بیچاره ی من ( =  من ِ بیچاره ) و با نهایت قدرت منو به جلو دعوت می کرد ! من هم تو اون شلوغی چاره ای جز اجابت ِ دعوتش نداشتم .. ولی چه کنم که در( ب ) ِ قطار هنوز باز نشده بود ! ولی اون آقای محترم و بدبو، اصلا ً کاری به این حرفها نداشت و برای ورود به داخل واگن بی تابی میکرد .. در که باز شد، با فشار اطرافیان تعادلم به هم خورد و پرت شدم تو؛ در یک چشم به هم زدن ، تمام صندلی ها پر شد و سر ِ من و اون آقای بدبو بی کلاه موند .. جل الخالق ؛ پیرمردی که  نا نداشت بگ..زه، آنچنان تروفرز شد که من یک لحظه به چشمام شک کردم ؛ من هم کم نیاوردم ؛ با خودم گفتم : " حالا که جا نیست بنشینم ، حداقل میتونم یه جای دنج واسه ایستادن پیدا کنم " . خوشبختانه هنوز یکی دو تا میله ی عمودی (که معمولا ً بعنوان تکیه گاه میشه ازشون استفاده کرد ) موجود بود و کسی بهش نچسبیده بود . طی یک عملیات ِ ضربتی ، رفتم و از پشت چسبیدم به آقای میله .. از بد ِ روزگار اون آقای محترم و بدبو هم دقیقا ً همین فکر من رو کرده بود و همین کارو کرد و از طرف ِ دیگه چسبوند خوشو به میله ؛ اینجا بود که تاریخ برام تکرار شد ؛ یک آقای فوق العاده محترم و بدبو در پشت سرم احساس میشد . نمیدونم این آقاهه چی خورده بود که اینقدر کله َش بو میداد ؛ شاید هم سالها بود که دورو بر ِ حموم عمومی ِ محله اش ، آفتابی نشده بوده .. نمی دونم ...ترجیح دادم برم لای جمعیت ؛ تحمل فشار ِ مردم راحت تر از تحمل بوی بد ِ این آقای محترم بود ..

تازه از شر ِ اون آقا راحت شده بودم که ترمز ناگهانی قطار، باعث شد واگنها یه تکونی به خوشون بدن و یه کم جام بازتر بشه! (مثل گونی ِ سیب زمینی که بلند میکنی و تکون میدی تا همه ی سیب زمینی ها برن ته ِ گونی و جا واسه سیب زمینی های جدید باز بشه .. ) ؛ این ترمز ناگهانی باعث شد که حواس ِ ملت جمع بشه و خودشون رو محکم بگیرن تا با ترمز بعدی ، نیفتن .. یک آقای محترم دیگه که اینبار اون همسایه من شده بود، دستشو آورد بالا و میله ی بالای سرشو محکم گرفت .. بالا آوردن دست و مشاهده ی زیربغل ِ خیس اون آقا همان و ضعف کردن ِ بنده همان ... آنچنان رایحه ی مطبوعی تو هوای اطراف بینی ِ ام(!) پیچید که هوش از سرم رفت! خلاصه ؛ با هر بد بختی ای بود، شرایط رو تحمل کردم و به مقصد رسوندم خودم رو .. .

 

رسیدیم و باید خط عوض کنم؛ اینبار دیگه "منم میشم مثل خودت "( خودشون!)؛ با تمام قدرت به جلو ؛ فرمان حمله رو خودم به خودم دادم ؛ چشمم رو بستم و وجدانم رو سر راهم له کردم و دو سه تا تنه ی جانانه به این و اون زدم و در عرض ِ کمتر از یک ثانیه وارد شدم و تونستم بشینم ... آخ که چه لذتی داشت .. حس ِ عجیبی داشتم؛ یه جور غرور ِ ناشی از قدرت به اضافه ی موفقیت! تو حال خودم بودم و سرمست از این موفقیت که وجدان ِ نیمه جونم،  با ایما و اشاره پیرمردی رو نشون داد که در فاصله ی دو سه متری من ایستاده بود .. پیرمرد .. من .. وجدانم! .. پیرمرد .. من .. اون همه تلاش .. فیلم هندی .. مرام .. از خودگذشتگی .. یک تصمیم .. دوراهی! .. گفتم برم ؛ یا که نرم ..................... چشمام رو بستم تا راحت تر تمرکز کنم و بهترین تصمیم رو بگیرم که خوشبختانه(!!) خوابم برد .. ( شاید هم  خودم رو به خواب زدم تا هم خیال ِ خودم راحت بشه هم وجدانم خفه خون بگیره ...!! )

 

+ نوشته شده توسط www2006 در جمعه بیستم اردیبهشت 1387 و ساعت 0:51 |

                       

 

شماره ای که از تو "  آگهی استخدام " ِ روزنامه پیدا کرده بودم رو گرفتم :

-          سلام .. خسته نباشید .. بابت  ِ آگهی ِ استخدام تماس گرفتم ..

-          سلام .... عصر ،  ساعت ِ 4 ، برای مصاحبه حضوری اینجا باشید ...

-          آدرستون ...

-          ...

 

دست  ِ راستم هنوز درد میکنه ؛ گوشی رو گذاشتم ...

 

***

بدجوری احساس میکنم که "تازه وارد"  َ م . یه کم غریبی می کنم .  دور و بر رو زیرچشمی ورانداز میکنم ؛ البته نه خیلی جزیی ؛ ولی بعضی از جزئیات ، ناخودآگاه  تو ذهنم می مونه . مثلا ً اینکه  گوشه ی میز ِ کامپیوتر ِ منشی ، شکسته ؛ خیلی هم بدترکیب ماست مالیش کردن ! احتمالا ً باید چیز ِ سنگینی روی اون میز فشار آورده باشه ؛ شاید هم یه چیزی محکم کوبیده شده بهش ...

 

نشسته بودم؛ منشی  ِ شرکت ، که ترکیبی از بوی ماتیک  ِ صورتی  ِ لبهاش  و عطری که زده بود  تا یکی دو متریش حس میشد ، صدام کرد : " خانم  ِ نازی باقری شمایی ؟ " . به جز من کسی تو اتاق نبود ؛ یعنی من نفر آخر بودم . سوالش خیلی احمقانه به نظرم اومد ؛ ولی چیزی نگفتم و با حرکت  ِ سرم بهش گفتم " بله " . گفت : " خانم  ِ باقری که اومد بیرون ، شما بفرمائید تو  " .... چه تصادفی ! دو نفر همنام ... که واسه مصاحبه برای کار تو این شرکت اومدن .. همزمان باهم .. تو یک روز و یک ساعت . ولی حدسم درست نبود ؛ خانم باقری واسه استخدام نیومده بود . درواقع یکی از کارمندان  ِ  همون شرکت بود که در اون لحظه با آقای کمالی ، کارمند ارشد  ِ  شرکت ، که مسئول مصاحبه برای استخدام نیروهای جدید بود ،  کار داشت و تو دفترش بود .

 

در اتاق که باز شد ، و احساس کردم که خانم باقری میخواد خارج بشه ، بلند شدم و رفتم سمت در ؛ وقتی خانم باقری از اتاق اومد بیرون ، جا خوردم ؛ دست ِ راستش تو گچ بود ؛ صورتش سرخ شده بود ؛ خیلی عصبانی بود ؛ مشخص بود که یه جروبحث ِ مفصل داشته ...  بیشتر که دقت کردم ، دیدم  آشناست ! خیلی آشناست ! خیلی بیشتر از "خیلی " ... ولی هر چی فکر کردم ، یادم نیومد که کجا دیده بودمش قبلا ً . البته خیلی وقت واسه فکر کردن نداشتم ؛ چون دیگه وارد ِ اتاق ِ آقای کمالی شده بودم ..

 

آقای کمالی خیلی جوان تر از تصوری بود که من قبل از دیدنش داشتم ؛ فکر میکردم مردی پنجاه ساله باشه ؛ کارمندی جا افتاده که لقب ِ کارمند ِ ارشد بهش بیاد .. ولی آقای کمالی جوانی بود حداکثر سی و پنج ساله ، قد بلند ، خوش تیپ با صورتی  استخوانی و مردونه ؛ جدی و مودب صحبت میکرد ؛ بهم تعارف کرد که بنشینم و شروع کرد به صحبت کردن در مورد ویژگیهایی که نیروهای جدید  ِ شرکت باید داشته باشند ...

 

***

هفته ی اول تقریبا ً صرف آشنایی با محیط  کار ِ جدید شد . شرکت ِ نسبتا ً بزرگی بود که تو یکی دو شهرستان هم نمایندگی داشت . بین اون هفتاد هشتاد نفری که اونجا کار میکردند ، نصفشون زن بودند .که تقریبا ً دو برابر مردها کار میکردند! ولی نصف مردها حقوق می گرفتند ...  بین زنهای کارمند ، خانم باقری بیشتر از همه توجه منو جلب کرده بود ؛ خیلی به دفتر آقای کمالی رفت و آمد داشت ؛ خیلی توی کارهاش دقت می کردم . رفتارش مثل بقیه نبود ؛ همینطور اخلاقش . اهل آرایش نبود ؛ خیلی حرف نمی زد و با کسی صمیمی نبود ؛ کلا ً سرش به کار خودش بود . هر چی بیشتر فکر میکردم که قبلا ً اونو کجا دیده ام ، حدس های مزخرف تری به ذهنم میرسید ؛ ای خدا .. من کجا اینو دیدمش ؟

 

***

خیلی بی دلیل تو کارهای کمالی دقیق شده بودم؛ فکر میکردم داره واسم نقشه میکشه! از رابطش با منشی ، یه چیزهایی دستگیرم شده بود ولی اصلا ً فکر نمیکردم حدسم درباره ی کریمی و شکیبا درست از آب دربیاد .. مرتیکه ی عوضی ؛ خوک ِ کثیف ؛ اگه واسه اجاره خونه ، به حقوقی که از اینجا میگرفتم ، وابسته نشده بودم ، حتما ً استعفا میدادم .. استعفا چیه  .. می رفتم و پشت سرم رو هم نگاه نمی کردم ؛

-          حتما ً سراغ من هم میاد ؛

-          شاید هم نیاد ؛

-          نه .. حتما ً میاد ....

-          حتما ً یی در کار نیست ؛ مگه من چه جذابیتی واسش دارم؟ مگه نه اینکه یک کارمند ِ اداری ِ ساده هستم ..

-          چه ربطی داره؟ من الآن وضعیتی دارم که خیلی ها به طرفم کشیده میشن .. من بیوه ام ...

 

***

یواش یواش تو کاری که مسئولش بودم حرفه ای شدم . بدون راهنمایی خواستن از بقیه ، براحتی وظایفم رو انجام میدادم . صبح ها تقریبا ً قبل از همه میرفتم شرکت و شبها هم جزو آخرین نفرها  بودم که از شرکت خارج میشدم . البته جو شرکت خیلی دوستانه نبود . رقابت بر سر ِ اینکه بیشتر جلوی چشم رئیس ِ بخش ، دیده بشن ، بین کارمندهای  ِ شرکت کاملا ً مشخص بود ؛ مخصوصا ً بخش ِ ما . من و خانم کریمی و خانم شکیبا ؛ اون دوتا مجرد بودند. کریمی و شکیبا معمولا ً خیلی به خودشون میرسیدن ؛ خیلی هم خود شیرین بودن ؛ فکر میکنم با آقای کمالی هم یه سروسری داشتند ؛ هر دوتاشون ؛ ترجیح میدادم خیلی باهاشون قاطی نشم و سعی میکردم سرم به کار خودم باشه ؛ زیاد با کسی هم صحبت نمی شدم . کارم جوری بود که باید روزی چند بار میرفتم دفتر مدیران ِ قسمتهای مختلف ؛ از " مدیر مالی " گرفته تا " مدیر روابط عمومی " و حتی دفتر کارمند ِ ارشد ، آقای کمالی ...

 

***

از صبح زود تا الآن ، داشتم با مدیر ِ روابط عمومی  ِ شرکت ِ " آ. " ، تلفنی ، کل کل می کردم ؛ خلاصه طرف قانع شد که روی طرح های شرکت ِ ما فکر کنه ! نشسته بودم پشت کامپیوتر ؛ تو وبلاگها ، دست به دست می شدم که یهو شکیبا با یه استکان چای جلوم ظاهر شد : " چایی میخوری ؟" ؛ بلافاصله گفتم "آره ، ممنون " .. وقتی ابروهاش تو هم کشیده شد ، تازه دوزاریم افتاد که تعارفش ، فقط یک " تعارف " بوده !  رفت سمت آبدارخونه ....  وقتی با یه استکان چایی برگشت ، با سردی گفت : " امروز باید تا شب بمونی ؛ قراره فردا حسابرس بیاد ؛ باید حسابهاتو جمع و جور کنی .. کارت دراومده ..

 

 

***

نمیدونم خبر بیوه بودن ِ خانم باقری رو از کی شنیدم ؛ اصلا ً یادم نمیاد که اولین بار کجا بحثش مطرح شد ؛ شاید صبح در حین تایپ نامه ها ... شاید ظهر وقت ناهار تو سالن غذاخوری ... شاید هم شب ، وقتی که داشتیم تا ایستگاه اتوبوس با همکارها میرفتیم ... ولی خوب یادم میاد که خانم باقری از اینکه این خبر تو شرکت دهن به دهن چرخیده بود ، خیلی دلخور بود ؛ اینو از چشم ِ کریمی و شکیبا میدید و رابطش با اونها خیلی تیره شده بود ... دقیقا ً از بعد از فاش شدن ِ این خبر بود که کمالی خیلی عوض شد و اون شخصیت ِ کثیف ِ واقعیش رو یواش یواش شناختم  ...

 

***

صبح خواب موندم ؛ بس که شبش به کارهای عقب مونده فکر کرده بودم ، خواب از سرم پریده بود . وقت واسه دوش گرفتن نداشتم ؛ با کرم و رژ و ادکلن ، یه جوری وضع نامرتب ِ ظاهری خودم رو سروسامون دادم و زنگ زدم به آژانس ؛ اون لعنتی هم ده دقیقه طول کشید تا اومد ؛ تا به خیابون اصلی رسیدیم ، پشت چراغ قرمز گیر کردیم .... لعنت به این ترافیک ! لعنت به این همه ماشین که تا یه کم عجله داری همه میپیچن تو هم ؛ لعنت به هرچی راننده ی ناشیه که باعث میشن ترافیک گره بخوره ؛ لعنت به اون ثانیه شمار که هر وقت عجله داری ، رنگ ِ قرمزش ، سه رقمی میشه !

 

***

-          چطور به خودت این اجازه رو میدی که اینقدر بی شرمانه صحبت کنی ؟

-          ببین نازی ....

-          نازی نه.... خانم باقری .. حد خودتو رعایت کن آقا ..

-          من که چیز بدی نگفتم ؛ حرفم نه خلاف شرع بود نه خلاف ِ عرف ؛ ازدواج موقت که جرم نیست .. ما میتونیم شریک خوبی باشیم ؛ تو زندگی ؛ تو کار ؛ میتونیم به هم کمک کنیم .. میفهمی که ...

-          خفه شو مرتیکه ی..

-          مودب باش خواهش میکنم ... فکر میکردم با شعورتر از این باشی ..

-          شعور !!؟  ادب !!؟ مگه تو از شعور و ادب چیزی می فهمی .. ؟ تو کثافتی هستی که متأسفانه مجبورم فعلا ً تحملت کنم .. مطمئن باش این کارت رو گزارش میکنم ؛ حتما ً با مدیرعامل در این باره صحبت می کنم .. پدرت رو درمیارم ...

از شدت عصبانیت سرخ شده بودم ؛ دستهام میلرزید .. همچنین صدام .. دلم میخواست هر چی از دهنم درمیاد نثارش کنم ولی ... ولی مثل ِ همیشه زبونم قفل شده بود ..

 

با عصبانیت بلند شدم و خواستم از اتاق برم بیرون :

 

-          گزارش میکنی !؟ چی رو گزارش میکنی ؟  به کی گزارش میکنی ؟ با کدوم مدرک ؟

 

چقدر این مردها پستن.. چقدر کثیفن .. همه شون میخوان قدرتشون رو به رخ بکشن .. همیشه فکر میکنن قویترند .. ولی این بار نمیگذارم .. نمیگذرام هرکار که میخواد بکنه .. نمیگذارم هر طور که میخواد ، به خودش اجازه بده با من رفتار کنه ...

 

***

"به به .. خانم باقری ! چه عجب ! بالاخره تشریف آوردی ... ؛ البته فکر کنم دوستاتون کارتتون رو ساعت 7 صبح زده اند ... "   آقای کمالی ، نهایت استفاده رو از تأخیر خانم باقری کرد ؛ تلافی ِ همه ی اون کم محلی های خانم باقری رو اینجا درآورد . جلوی همه ضایعش کرد .. اون هم فقط بخاطر یک تأخیر .. یک تأخیر ِ خیلی معمولی که در حالت عادی ، برای کسی اهمیت نداشت ؛  ولی اون مرتیکه ی عقده ای، عمدا ً جلوی همکارهاش، سرزنشش کرد ؛ بیچاره خانم باقری .. سرخ شده بود ؛ خیلی تلاش کردم که جواب ِ کمالی رو بدم ؛ خواستم از خانم باقری دفاع کنم ؛ ولی مثل ِ همیشه زبونم قفل شده بود ..

 

***

عصر همه رفتن ؛ ولی من نمیتونستم ؛ هنوز کلی کار ِ عقب افتاده داشتم که باید تا فردا صبح انجام میشد ... اولش فکر کردم ، سر و صدایی که میاد ، سروصدای سرایداره که داره نظافت میکنه اتاقهای شرکت رو ... ولی اون نبود ... صدای چرخش کلید توی قفل ِ در ِ ورودی رو که شنیدم ، از جا پریدم و دویدم سمت ِ در ... کمالی جلوی در ، ایستاده بود ...

نمیدونم سرم چرا گیج میرفت .. بی حس شده بودم .. شاید به خاطر چایی بود که هنوز استکانش روی میزمه .. اومد جلو .. من عقب عقب می رفتم .. پام گیر کرد به لبه ی صندلی و پرت شدم روی میز منشی .. صدای شکستن ِ لبه ی میز ِ منشی رو شنیدم ولی صدای شکستن ِ دستم رو نه ! کمالی هول شد و منو از رو زمین بلند کرد ؛ از شدت ِ درد ِ دستم ، جیغم دراومد ؛ سراسیمه رفت سمت در و در رو باز کرد ؛ برگشت و سعی کرد گوشه ی شکسته شده ی میز رو یه جوری ماست مالی کنه ؛ من از حال رفتم ..

 

***

شماره ای که از تو "  آگهی استخدام " ِ روزنامه پیدا کرده بودم رو گرفتم :

-          سلام .. خسته نباشید .. بابت  ِ آگهی ِ استخدام تماس گرفتم ..

-          سلام ....  عصر ،  ساعت ِ 4 ، برای مصاحبه حضوری اینجا باشید ...

-          آدرستون ...

-          ...

 

دستم هنوز درد میکرد ؛ گوشی رو گذاشتم ...

 

+ نوشته شده توسط www2006 در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387 و ساعت 20:7 |
این روزها که میگذرد ... شادم 1 ؛

این روزها ، برخلاف ِ لحن ِ شعر ِ قیصر2، من شادم ؛ بی دلیل ، بی منطق ، بی خیال ؛ شادم از اینکه میگذره . شادم از اینکه سخت نمیگذره . از اینکه به تمام آرزوهای پیش ِ پا افتاده ام دارم میرسم . از اینکه بالاخره تونستم پولهامو جمع کنم و صد هزار تومن خرج ِ کامپیوترم کنم ! از اینکه کلاسهام داره خوب پیش میره . از اینکه دیگه اون استرس ِ روزهای اول رو ندارم . از اینکه هر چی بیشتر از اول ترم میگذره ، من هم بیشتر جا میفتم ؛ از اینکه برگه مرخصی هام امضا میشه ؛  این روزها حتی شنیدن داد و فریادهای فرمانده ، به خاطر خراب کردن رژه تو صبحگاه ، هم حال میده ! مخلص ِ کلام ؛ بهار ِ قشنگی شده ..

 

با هم رسیدیم ؛ اون سمت چپ بود و من سمت راست ؛ اون سه چهار ثانیه ای زودتر از من رسید البته ؛ ولی سوار نشد . صبر کرد و به من بفرما زد ؛ تشکر کردم و سوار اتوبوس شدم ؛ روی صندلی سمت چپ اتوبوس که تک صندلی هستش ، نشستم ؛ او هم درست نشست رو صندلی ای که سمت راست من قرار داشت ( صندلی های دونفره ) . بهش نگاه نمیکردم ولی نگاه ِ مستقیمشو کامل حس میکردم . زل زده بود به ستاره های روی شونه های من ... " محاکمه " رو از تو کیفم درآوردم و بی اعتنا به نگاه مشتاقانه اش به من ، شروع کردم به خوندن . راننده اتوبوس که اومد بلیط ها رو جمع کنه ، تا من اومدم خودم رو جمع و جور کنم و از تو جیبم بلیط دربیارم ، بلیطم رو حساب کرده بود ! بلیط رو از جیبم درآوردم :

 

 من : آقا خیلی ممنون ؛ این بلیط خدمت ِ شما ..
اون : خواهش میکنم ! قابلی نداره ؛ میشه پیش ِ هم بشینیم !!

هنوز صندلی ِ بغل دستیش خالی بود .. قبل از اینکه بخوام فکر کنم ، جواب ِ مثبت رو بهش داده بودم ! شاید واکنش ناخودآگاه من بود به لطفی که به من کرده بود .. وقتی کنارش نشستم ، هیکل ورزیده و درشتش ، اولین چیزی بود که توجهم رو جلب کرد . موهای تراشیده شده با نمره 8 ، سینه های ستبر ، اندام چهارشونه ، نگاهی مشتاق و لحنی فوق العاده مودب ؛ سن و سالش خیلی زیاد نبود ؛ کم هم نبود ؛ هم سن بودیم احتمالا ً ..

من : این جوری که بد شد ؛ شما افتادی تو آفتاب ..
اون : واسه یه سرباز که این نور ِ خورشید چیزی نیست .. من باید بدتر از اینها رو تحمل کنم ...

یک دفعه شستم خبردار شد ... باید زودتر از اینها میفهمیدم .. سربازه .. واسه همینه که اینقدر با من همذات پنداری میکنه !! وقتی بیشتر صحبت کردیم ، گفت :

" ما خانواده ی نظامی ای هستیم ؛ پدرم سرهنگه ، پدر بزرگم هم استوار ِ زمان ِ رضاشاه بوده .. من هم خیلی دلم میخواست برم دانشگاه افسری ... ولی بابام نگذاشت .. "

پسر خیلی خوبی بود ؛ از هیبتش معلوم بود که عشق ِ ارتش داره ؛ عشق ِ دوره های تکاوری و رنجری ؛ عشق ِ زندگی در شرایط سخت و کندن سر ِ مرغ با دست و خوردن مرغ ِ خام ( پخته نشده ) ... ولی مجبور شده بود بره دانشگاه آزاد ِ فلان شهر و کامپیوتر بخونه ... . واسه همین بود که این دوسال ِ سربازی رو که در پیش داشت ، خیلی دوست میداشت ؛ پیش پیش داشت باهاش کیف میکرد .. خیلی برخورد جالبی بود برای من ..

این روزها که می گذرد ... شادم ؛ خیلی شاد ؛ بی دلیل ، بی منطق ، بی خیال ؛ .. چرا که نه .. پنجره ، فکر ، هوا ، عشق ، زمین مال ِ من است 3 ..

 

یا علی مدد ..


1- قیصر امین پور

2- این‌روزها که می‌گذرد
 شادم
 این روزها که می‌گذرد
 شادم
 که‌می‌گذرد
 این‌روزها

 شادم
 که می‌گذرد

3 – سهراب سپهری
+ نوشته شده توسط www2006 در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387 و ساعت 23:11 |

 

حمید جبلی ، کپل
ایرج طهماسب ، دم باریک
مرحوم رضا ژیان ، آشپزباشی
خانم معتمد آریا ، نارنجی
آقای ناصر غفرانی فر ، آقا معلم
و...

هی .. یادش بخیر ..

برگرفته از وبلاگ صداهای ماندگار

+ نوشته شده توسط www2006 در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387 و ساعت 12:20 |

بنام نامی حق که یادش آرامش است و نامش تضمین موفقیت

 

تکرار هر ساله !

این عید حسابی آدم رو میبره تو حال و هوای گذشته ها . یه سری جاها هست که دقیقا سالی یکبار باید بری ؛ اون هم عید به عید . وقتی تو راه رفتن به اونجا هستی ، وقتی تو ماشین نشستی و خیابونهای سر ِ راه رو میبینی ، وقتی از کوچه پس کوچه های محله اونها میگذری و دم ِ در خونشون میرسی ، وقتی سلام میکنید و لبخندهای هرساله رو تحویل همدیگه میدید ، اصلا ً انگار نه انگار که یکسال از وقوع یک چنین حادثه ای گذشته ... ولی انصافا ً گذشته ها  یه صفای دیگه ای داشت . اون موقع های لباسهای نو و عیدی هایی که تو جیبهات بود کلی میرزید ولی الآن فقط میری که پشت سرت حرف نزنن ...

 

آقای نوستالژی !

دوباره آقای نوستالژی اومد سراغم ! خیلی اتفاقی  آهنگ ِ Money Money Money  ی ِ گروه ِ سوئدی ِ ABBA  رو دیدم ( و شنیدم ) ؛ منو پرت کرد تو خاطره های هفت هشت سال ِ پیش ؛ یادش بخیر .. چقدر از این آهنگ و آهنگهای دیگه این گروه و کلا ً گروههای موسیقی ِ دهه ی هشتاد و نود خوشم میومد ؛ هنوز هم که هنوزه واسه انرژی گرفتن به متالیکا ( و شخص شخیص  ِ جیمز هتفیلد ! ) مراجعه میکنم ؛ نمیدونم چرا دیگه تو آهنگهایی که این چند ساله می شنوم ، اون قدرت ، زیبائی و محتوا رو نمیبینم . شاید دوستان دوران دبیرستانم مشاورهای بهتری بودند واسه انتخاب آهنگ ! البته تازگی ها Cascada رو کشف کرده ام (!) که این آهنگش  ( What Hurts The Most ) خیلی باحاله !

 

چشمی به هم زدیم و دنیا گذشت !

برگه ی مرخصی رو فرمانده ی " گروهان ِ افسری " بهمون داد و گفت : " عید خوبی داشته باشید .. برید به سلامت " . اون موقع خیلی خوشحال بودم ؛ چون دقیقا ً سه هفته تعطیلی ِ دست نخورده و پلمپ شده (!) تو دستهام بود و میتونستم هر جوری که میخوام بازش کنم و فرصت داشتم تا هر کاری که به "فرصت" احتیاج داره ، انجام بدم ؛ تازه میتونم یکسری از کارها رو هم جلو جلو انجام بدم تا بعدا ً که احتمالا ً فرصت پیدا نمیکنم ، بهم فشار نیاد ...!

الآن دو هفته و سه روز از اون روز میگذره و دریغ از یک کار ِ مثبت ؛ دریغ از یکی از اون هزارتا کاری که برنامه ریزی کرده بودم تا انجامش بدم ؛ شاید مفید ترین کاری که جزو برنامه هام بود و انجام شد ، همین آپدیت کردن ِ وبلاگم هستش ...

 

خب که چی !؟

-         چی که چی !؟

-         خب اینا رو گفتی که چی ؟

-     که بار گناهم سبک تر بشه ! گناه که نه .. اون حس ِ قدرتمند ِ تنبلی که همیشه باعث میشه فرصتها رو پرت کنم تو هوا تا باد پخششون کنه و غیر قابل بازگشت بشن ...

-         تا اونجایی که من یادمه تو هیچ وقت اهل استفاده کردن از تعطیلات نبودی .. نه تابستون نه عید ..

-     آره .. شاید به خاطر اینه که "ندید بدید" اَم ! شاید جنبه ی بیکار بودن رو ندارم ؛ شاید مدت این تعطیلات ، طولانی و در نتیجه "غلط انداز" هستش .. شاید بهتر باشه کلا ً فکر درس و کار رو تو تعطیلات بزارم کنار و کامل به استراحت و اوقات فراغت فکر کنم ( البته همیشه در عمل همین اتفاق میفته با این تفاوت که یه چیزی ته ِ دلم نمیزاره کامل تو مود ِ استراحت باشم ) .. بیخیال اصلا ً .. میگن :"گذشته که فقط رویاست ؛ آینده هم که یه تصویره ؛ حال رو بچسب تا بتونی رویاهایی زیبا و تصویری  امیدوارانه از زندگی داشته باشی " .. آره .. هنوز چهار روز از تعطیلات ِ عید مونده ...

 

 

والسلام ..

یا علی مدد ...

+ نوشته شده توسط www2006 در دوشنبه دوازدهم فروردین 1387 و ساعت 22:3 |

 

بنام نامی حق که یادش آرامش است و نامش تضمین موفقیت ..

 

بوی عید پیچیده تو هوا ؛ لازم نیست حتما ً شامه ی قوی  داشته باشی واسه استنشاقش ؛ با چشم هم میشه بوی عید رو حس کرد ؛ کافیه وقتی داری تو خیابون راه میری ، به زیاد شدن تعداد دستفروشهایی که گوشه ی پیاده رو بساط پهن کرده اند بیشتر دقت کنی ؛ اونوقت کاملا ً تو حال و هوای عید قرار میگیری ؛ این مهم نیست که تو حوصله داری یا نه ؛ آماده هستی یا نه ؛ اصلا ً میخوای سال عوض بشه یا نه ؛ مهم اینه که قراره یک بار دیگه زورق ِ زندگیت تو لنگرگاه ِ فروردین پهلو بگیره و با تلنگر بهت بفهمونه که هی ی ی ... ! آقا پسر ... حواست هست یا نه !؟ 86 هم گذشت ها ! یادته قرار بود چه کارهایی بکنی ؟ یادته هزار جور فکر قشنگ زده بود به کلت در طول سال ؟ کدومهاشو رفتی طرفش ؟ اصلا ً اینقدر مرد بودی و جرأت داشتی که هزارتوی 86 رو اونجور که دوست داری طی کنی یا مصلحت اندیشی بازهم گرفتارت کرده بود ؟  شاید هم باز تنبلی و سست اراده بودنت خیلی مواقع باعث شد وقتت رو به بطالت بگذرونی .. شاید هم اصلا ً اهل این حرفها نیستی که زیاد به زندگی فکر کنی .. قایقت رو سپردی به جریان ِ آب و سرگرم تماشای مسابقه ی دیگران شده ای .....

   میخوام واست یه قصه بگم ؛ یه قصه ی واقعی ؛ مثل اون قصه هایی که تو "کلید اسرار" نشون میده ؛ ولی نه اونقدر تخیلی !

پارسال همین موقع یه فارغ التحصیل بود که تازه از دانشگاه اومده بود بیرون ؛ خیلی درک نمیکرد که گذشت زمان یعنی چی ؛ کنکور سراسری رو خراب کرده بود ؛ ولی امیدوار بود که اردیبهشت ، به کمک جاسبی و شهریه های " دانشجو له کن " ِ ش ، بتونه درسش رو هر جور که شده ادامه بده .. ولی دانشگاه آزاد هم تابلوی ورود ممنوع رو کاشت جلوی پاش ؛ اون هم سرخورده شد و زد تو کار ِ تلف کردن ِ وقت ؛ تصمیم گرفت تمام کارهایی که میخواست و نکرده بود بکنه ؛ زد تو کارهایی که هیچ پیش زمینه ای توش نداشت ؛ شروع کرد به تماشای فیلم ؛ شروع کرد به نوشتن ؛ نوشتن هر چیزی که به فکرش میرسید ؛ شروع کرد به خوندن کتاب ؛ خلاصه هر کاری که تا اون موقع جدی نگرفته بود رو جدی گرفت ؛ بیشتر وقتش رو تو اینترنت ول می گشت؛ اردیبهشت ماه طی یک عملیات انتهاری (!)  وبلاگی رو تأسیس کرد و به جرگه ی وبلاگ نویسان ایرانی پیوست ؛ اوایل فقط فیلمهایی رو که میدید مینوشت ؛ یواش یواش تصمیم گرفت درباره ی فیلمهایی که میبینه ، دقیقتر بنویسه ، بیشتر دربارشون بخونه و بعد بنویسه ؛ یه سه چهار ماهی رو هم اینجوری گذروند ؛ همینجوری که درباره ی کوبریک و نیکلسون و آرونوفسکی و آل پاچینو و .. مینوشت ، خیلی چیزهای دیگه هم نوشت که دید نمیشه همه رو یکجا بیاره ؛ تصمیم گرفت یه وبلاگ دیگه هم راه بندازه ؛ ( مفت بود دیگه !!) ؛ خلاصه یکی دیگه هم راه انداخت ؛ کارش شده بود کامنت خوندن و کامنت گذاشتن ؛ تو دنیای مجازی ، دوستهای خیلی خوبی پیدا کرد ؛ دانیال ، کژوان ، مجید ، حامد ، مانیا ، دل نوشته ، شرقیترین ستاره ، آیدین ، علیرضا ، کامران ، شیرین ، شهرزاد .

تو حال خودش بود که یه نامه از نظام وظیفه اومد ؛ خفتشو گرفتن و انداختنش تو سربازخونه ... چهار پنج ماه ِ آخر ِ سالش رو هم در کسوت یک نظامی ، گذروند ؛ خدمت سربازی ، خیلی خیلی اتفاقی و شانسی ، دوباره فکر و ذکرش رو برگردوند سر جاش ؛ دوباره افتاد تو خط درس ؛ بازهم پاسکال و دلفی و برنامه نویسی و لذت های دوران ِ تحصیل ؛

ولی با این دلبستگی ِ جدیدش چطور باید تا کنه ؟ وبلاگ هایی که واسه کلمه به کلمه ی مطالب ِ اونها ، وقت گذاشته بود رو که نمیتونه ول کنه به امون ِ خدا .. اصلا ً قرار نیست ول کنه ؛ وقتی بر میگرده و به اتفاقات ِ این یکساله فکر میکنه ، میبینه خیلی چیزهای جدیدی یاد گرفته ؛ دیگه وقتی روزنامه میخونه ، فقط صفحه ی ورزشی و سیاسی و حوادث رو نمیخونه ؛ اول میره سراغ صفحه ادبی ؛ مطالب فرهنگی ؛ مقاله های دنیای سینما ؛ حالا وقتی شعر میخونه لذت میبره ؛ وقتی یه کتاب رو تموم میکنه ، حس خوبی بهش دست میده ؛ زیبایی های فیلمهای ایناریتو و یا سینمای فرانسه و ایتالیا رو بدون اینکه کسی بهش تذکر بده ، میفهمه و ازشون لذت میبره ....

القصه ؛ دنیایی که قراره تو سال 87 باهاش روبرو بشه رو دوست داره ؛ اونو روشن میبینه ؛ چون دوسه تا زمینه ی جدید واسه لذت بردن از قشنگیهای دنیا پیدا کرده و از این بابت خیلی خوشحاله ... الهی شکرت ..

بوی عید پیچیده تو هوا ؛ لازم نیست حتما ً شامه ی قوی  داشته باشی واسه استنشاقش ؛ یه نگاه که به تقویم بندازی میتونی راحت بفهمی که خدا یکبار ِ دیگه بهت فرصت داده تا بتونی از بهار لذت ببری ...

یا علی مدد ...

+ نوشته شده توسط www2006 در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386 و ساعت 19:47 |

 

                              

 

 

خدا فریاد زد : " کجا داری میری ؟ "

گفتم : " زود برمیگردم ..  "

گفت : " دفعه ی قبل هم همینو می گفتی ..  "

گفتم : " نه .. اون موقع جوون (=جوان) بودم ؛ عقلم نمیرسید .. اشتباه زیاد میکردم .. الآن بزرگ شده ام .. "

گفت : "خودت میدونی .. برو .. فقط زیاد دور نشو ..  "

 

+ نوشته شده توسط www2006 در جمعه سوم اسفند 1386 و ساعت 15:37 |

                     

 

توصف ِ بلیط ؛

            پسره ی چلغوز ! شیطونه میگه برم یکی بخوابونم تو گوشش تا اون چشمای چپولش بپره بیرون ! ده دقیقه است که زل زده به ما .. ولی شاید آشنا باشه ؛ شاید یکی از همکلاسی های قدیمی هستش ؛ شاید نتونسته به شکش غلبه کنه وبیاد جلو .. ولی به هرحال اون طرز نگاه کردنش اعصابمو ریخته بهم ..

 

تو صف ِ بلیط ؛

            بعد از نصف روز تو صف ایستادن ، یواش یواش به لحظه ی فروش نزدیک میشیم .. تو اون شلوغی یکی از دخترهایی که عقب تر وایستاده بودن ، اومد نزدیک ؛ با پرسیدن از کارگردان و هنرپیشه های فیلم ، سر ِ صحبت رو باز می کنه .. آرایش غلیظ اما زیبایی کرده ؛ روسری ِ آبیش که یک سوم ِ وسط ِ سرشو پوشونده ، به فریم آبی و سفید ِ عینکش خیلی میاد ؛ مانتوی مشکی ِ کوتاه ، شلوار لی ِ تنگ و چکمه ای تا روی زانو ، اگرچه این روزها خیلی همه گیر شده و به همه نمیاد ولی به این یکی خیلی میاد ...

 

تو صف ِ بلیط ؛

            آیدین ( رفیقم که باهم اومیدم سینما )  هنوز داره با دختره لاس میزنه ...؛ من حرفهای آیدین رو واضح نمیشنوم ولی خنده های وسوسه انگیزی که دختره تحویلش میده رو خوب میبینم .. ! باز داره اعصابم به هم میریزه .. لعنتی ها .. بس کنین دیگه بی جنبه ها .. اون پسره از یک طرف ، این دوتا هم از طرف دیگه بدجوری رفتن رو اعصابم ...

 

تو صف بلیط ؛

            گیشه ی فروش بلیط بالاخره بازمی شه و هجوم مردم آغاز .. همهمه شد و نظم ِ صف ریخت به هم ؛  همه همدیگر رو هل میدن و میگن آقا هل نده ! آیدین رو میفرستم جلو و از پشت شارژش می کنم تا به نزدیکی های گیشه برسه ! بعدش  میام عقب و کنار ِ دختره منتظر میشم .. آیدین ِ  بدبخت حق داشت ؛ وایسادن کنار این فرشته خانوم هم کلی حال میده چه برسه به لاسیدن .. !

 

جلوی در ِ ورودی ِ سینما ؛

            آیدین با سه تا بلیط برمیگرده .. تو اون شلوغی ، با کلی دادوبیداد و شلوغ کاری تونست سه تا بلیط بگیره .. یکیشو داد به من ؛ یکیش رو هم دختره گرفت .. آیدین گفت : " بریم ..؟ "، گفتم : " بریم ..!" .. ولی  دختره تشکر کرد و بدون اینکه منتظر ِ جواب ِ آیدین بشه راشو کشید و رفت پیش پسری که زل زده بود به ما ..

 

تو سالن سینما ؛

            پسره ی جاکش .. از خودت مایه بزار اگه مردی .. واسه چی زیدت رو میفرستی جلو بد بخت ... بیشتر که فکر میکنم میبینم اون دختره خیلی هم خوش تیپ نبود .. رنگ ِ بیخود ِ روسریش اصلا ً هم به صورتش نمیومد ؛ عینک ِ پلیسی که زده بود خیلی وقته که از مد رفته .. اون چکمه هاش هم خیلی ضایع بود ؛ استیلش شده بود عینهو رضا خان ِ قزاق ( رضا شاه قبل از رسیدن به شاهی ..)!!

 

 

                               

+ نوشته شده توسط www2006 در جمعه بیست و ششم بهمن 1386 و ساعت 14:58 |